تبليغاتX
قاصدک - تلخ تلخ

قاصدک

این روزها که می گذرد دلتنگم تلخم.تلخ و بی محتوا. نپرس چرا !! در خيابان که قدم میزنم، گاهی چشم به چشم عابرین می‌دوزم و سعی می‌کنم از رد نگاهی که می‌زنند، دل‌تنگی‌هاشان را فهم کنم که از جنس کدام روزگار می‌تواند باشد. از شمايل قدم برداشتن‌شان و موضعی که در کنار همراهشان گرفته‌اند، از اين‌که چند قدم جلوتر می‌روند يا عقب‌تر، بازو به بازو شده‌اند يا نه، دست در دست داده‌اند يا بر شانه‌ی ديگری آويزان کرده‌اند، بيرون بکشم که پيوند‌شان آن‌قدرها که غرور چهره‌شان ادعا می‌کند پابرجا است، يا آن‌چنان که سربه‌زیر حاشا می‌کنند بی‌اساس است. پيچ و تابی که رهگذران عجول به بدن می‌دهند، حين گذشتن از ميان عابرين معطل، به قصد ديداری است، وصول طلبی يا ريختن خونی...؟
این روزها دل‌تنگ شده‌ام بارها و اين دل‌تنگی را هر چه در خاطرات‌ام جست‌وجو می‌کنم نه هوس تکرار گذشته‌ای است که از سر گذرانده‌ام، نه آرزوی تحقق محالی که روزگاری در خيال پرورده‌ام. گويی به چشم بر چشم دوختنی، خاطره و محال و خيال رهگذر رو‌به‌رو را ارث می‌برم هر بار و نانوشته تعهد می‌کنم که از آن لحظه به بعد، دم‌به‌دمِ رنج‌ها و هراس‌های او بگذارم، شادی عشق او ببرم و تاوان معصيت او بدهم.
دلتنگ ناشناخته‌ای شدن که رخ‌داد آنی بيش نيست و تفريح ذهنی که خسته‌ی زخم‌های ناچشيده، آن‌قدر فرسوده‌ام کرده که رمق جنبش و شور تحول را در درون‌ام خشکانده. بيماری من است شايد که دلتنگ آينده‌ام.

اين روزها که می‌گذرد، دلتنگ‌ام. می‌گذرانم به ترديد، می‌نويسم به اميد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت   توسط قاصدك   |