تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

پنجره بازه. پرده ها ميچرخن و ميرقصن و من بين سفيدي هاشون دنبال اشباح خيالي ميگردم تا اين چند دقيقه باقي مونده تا صبح رو با قصه هاي هزار و يك شب دست سازم ، با خيال خواب بگذرونم. پرده ها ميچرخن و ثابت ميشن و باز هم يه نسيم مياد تا به يه والس ديگه دعوتشون كنه!
من نگاهم رو ميچرخونم بين چين هاي پرده و ميدونم كه اون طرف پشت پنجره زندگي به گونه اي ديگه در جريانه! شايد باز هم بابا بزرگ تارا نون سنگك به دست داره رد ميشه يا گلنوش با کفشای ورنی قرمزش سر تا سر کوچه رو لی لی میره و عمق چاله های اب کوچه رو اندازه میگیره ! نمیدونم ... اینجا رو دوست دارم به اندازه تک تک خاطره هام که  مثل قد کشیدن گل بی شکل زیر دستای سفالگر شکل گرفتن و زشت و زیبا موندگار شدن اینجا رو مثل یه دوست صمیمی که گوش میده به حرفات و دل میده به غم و شادی هات دوست دارم .اینجا رو هدیه گرفتم از فاطمه و از همه ی اونهایی که حتی دقیقه ای دل دادند به پاره های ذهنم . راستش خیلی وقت خودم رو دست رقص پرده ها سپردم ... خیلی وقت که به اسباب کشی فکر میکردم . قاصدکم رو دست باد میسپرم همینطور حرف های دلم رو تا به گوش خدا برسن.

 

 و حرفي هم براي تو
مي دانم که روزي برمي گرديم با لبخند تا گل نسرين بچينيم. اگر مومن شوم و طالب ايمان ، دوست دارم به آغاز بهار مومن شوم تا آغاز فصل سرد.

 

پایان*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت   توسط قاصدك   |