آدمها میمیرند، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
اين روز ها همه هستند بيشتراز قبل من هم هستم پررنگ تر از قبل.......
نوشتن سخت شده برام. حرف زدن سخت شده، توضیح دادن سخت شده، ذهنم درگیره و بهم ریخته و مشوشه، هیچی از توش در نمیاد. نه که در نیادا از بس که بهم ریخته اس یه چیزی که بخوای از توش بکشی بیرون هزار تا چیز بی ربطه دیگه ام میریزه زمین و گردو خاکی بلند میشه که بیا و ببین
دلم تنگ شده ......
هرچي ميگردم بيشتر گمت ميكنم.....
خيلي وقته صبح كه ميشه صورتم رو توي بالش فرو ميبرم و سعي ميكنم خودم رو متقاعد كنم كه لزومي نداره سحر خيز باشم دلم تنگ شده واسه ي صبحونه هاي دونفره مون با اون همه ماجرا... حالا خيلي وقته كه تلخي چاي رو جرعه جرعه تو تنهايي ميدم پائين و هم زمان گلايه تلخي شوكران تنهايم رو پيش خدا ميكنم:
"خدايا من اون بنده ي پوست كلفت تو نبودم كه اينجوري امتحانم كردي "
اين روزا بيشتر از هميشه همه هستند ومن بيشتر از هميشه تنهام
دلم برات تنگ شده دلم ميخواهد مثل همه ي روزايي كه رد دلتنگيم رو از تو اشفتگيهام ميگرفتي و به دادم ميرسيدي خودم رو توي اغوشت غرق كنم تو هم مثل هميشه گرمم كني مثل اون روزا اروم توي گوشم زمزمه كني:
دوتا چشم سیاه داری دوتا موی رها داری
توی سینت صفا داری توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت رو از اینجا تا کجا داری
به یک دم میکشی مارا به یک دم زنده می سازی
نگاه کن با همه رندی رفاقت با کیا داری
