مامان خوبم این روز ها غریب ترین روز ها را میگذرانم وقتی سکوت پاسخ همه ی درد دل ها و دلتنگی هایم میشود . دوباره میشوم همان دختر بچه ی پنج شش ساله ای که مادرش را گم کرده!!
چگونه حسی هستم ؟؟؟؟؟
وقتی ذهنم شاخه ، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم .
به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟
پ ن 1:همه ي حرفاي دلم تو سياهي نقطه ي اثر خودكارم خلاصه ميشه كه تو رخوت گذر ثانيه به ثانيه ي اين كابوس سياه كم مياره !!
من میخوابم. بهار که شد، آفتاب که برای همیشه در آمد، بیدارم کنید.
پ ن ۲: از همه ی دوستای خوبم متشکرم به خاطر همه ی مهربونی که یه خواهر در حق خواهرش میتونه بکنه و من احساسش کردم.
