من و پنجره با هم ديگه تب ميكنيم
وقتي هوس نفس كشيدن تو اين هواي سرد عقل رو از سرم ميپراند.
حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن دختر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد!