تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

اب پاسخ تشنگی لب هاست

اما پاسخ تشنگی چشم ها و دست ها نیست.

 پ ن : اين روز ها سنگ خودم را به سينه ميزنم

به جاي همه ي اين يك سالي كه سنگ دنيايم را به سينه زدم

اين معجزه ي نام حسين(ع) است كه زنگار قلبم را ميزدايد اشكم را جاري مي سازد

اشك خاموش ميكند شعله ي اتشي را كه در ان گرفتارم

من سنگ خودم را به سينه ميزنم و با معجزه ي نام حسين(ع) ارام ميگيرم

 

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت    کانکه شد کشته ی اونیک سرانجام افتاد

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت   توسط قاصدك   | 

ديدي هيچ فرقي نميكنه

فرقي نميكنه كه هفت ساله باش يا بيست و چند ساله

يه چشمم به اسمونه و دونه هاي برف يه چشمم هم به ديوار خونه ي گلي اينا كه يه وجب برف روش نشسته!

ديوار خونه ي گلي اينا هم برام شده شاخص!

دعا هام هم هيچ فرقي نكرده!

گلي جون تو ميگي يعني فردا تعطيله؟!!

پ ن 1:دلم براي جوجه هام يه ذره شده

پ ن 2:.. !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط قاصدك   | 

 

فنجان لب پريده ام
حواست جمع نيست،‌ بي گدار مينوشي !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت   توسط قاصدك   | 

دقيق يادم نيست ده ساله بودم يا يازده ساله .كتابي را از زير اوار كتب هاي خاك خورده بيرون كشيدم به اسم واروونه ها ساعت ها در كنج كتابخانه نشستم و با چشم هايي گرد شده از تعجب تا ته خواندمش ! همه چيز اين كتاب هم از جهت واقعي اش هم از جهت واروونه اش معنا داشت. شكلهايي كه دو طرفه چيزهاي متفاوتي داشتند. ان روز دلم مي خواست همه چيز اين دنيا شامل قانون واروونه ها ميشد. ارزوي ان سال هايم اين روز ها براورده شده كاش هيچ وقت ارزو نميكردم بايد دنبال چوب جادوويي كتاب بگردم .خودم ميدانم اين بلا را من بر سر بشريت اوردم!

.

پ ن: اینجا  ایران  است.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت   توسط قاصدك   | 

مرا کسي نساخت، خدا ساخت ، نه آنچنانکه کسي مي خواست، که من کسي نداشتم
کسم خدا بود، کس بي کسان.
او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست ، نه از من پرسيد و نه از آن من ديگرم
من يک گل بي صاحب بودم.از روح خود در من دميد و بر روي خاک و در زير آفتاب
تنها رهايم کرد.مرا به خودم وا گذاشت.
عاق آسمان!!
کسي هم مرا دوست نداشت، به فکرم نبود.وقتي داشتند مرا مي آفريدند، مي سرشتند
کسي آن گوشه خدا خدا نمي کرد.
وقتي داشتم روح مي پذيرفتم، شکل مي گرفتم، قد مي کشيدم، چشم هايم رنگ مي خورد
چهره ام طرح مي شد، بيني ام نجابت مي گرفت، فرشته ي ظريف و شوخ و مهربان و چابک
پنجه اي، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرينش، آنرا صاف و صوف نمي کرد.
وقتي مي خواستند کار دل را در سينه ام آغاز کنند، آشنايي دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و
بگردد و از خزانه ي دل هاي خوب، بهترين را برگزيند.
وقتي روح را خواستند در کالبدم بدمند، هيچ کس، پريشان و ملتهب دست به کار نشد تا از
نزهتگه ارواح فرشتگان، قديسان، شاعران، عارفان و الهه هاي زيبايي هاي روح و خدايان هنر و احساس و ايمان، نازترين و نازنين ترين را انتخاب کند.

پ ن :من امروز 24 ساله شدم امروز كه داشتم موهايم را شانه ميزدم يک تار سفيد پيدا كردم.يک تار موي سفيد که وسط موهاي مشکی خود نمايي ميكنه ميگه ديگه يه رنگ نيستن. شايد همه ي دو رنگي هاي دنيا به همين سادگی به وجود مياد تو هر سال بزرگ و بزرگتر مي شی و اين تار هاي نقره اي هر سال بيشترو بیشتر ميشن و اين دورنگي كم كم مي ريزه توي زندگيت و تو ديگه يه رنگ نيستي به همين سادگي.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت   توسط قاصدك   | 

- ديگر جايي براي گلايه نيست تنها ميخواهم بنويسم كه روزي روزگاري پيش انكه مرا عشق اموخت پيش دلم كم نياورم.

مي خواستي بشنوي

 بشنو

اين دختر بابايي است كه مي خواهد بگويد بخواند

.

.

پ ن 1: قسمتي از شعر خواني پرويز پرستويي با عنوان بابايي

قشنگ بود و البته دلگير

يك ماه پيش خواستم به يه نفر يادگاري بدمش تا ديروز تو يه گوشه تاريك خاك ميخورد امروز رفتم سراغش بوي عجيبي ميداد !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت   توسط قاصدك   | 

روح خسته ام را سه روز در خانه ات بستري كردم.

متشكرم كه مرا پذيرفتي و باز در اغوشت نوازشم كردي.

امروز كه به خانه برگشتم سخت دلتنگت شدم.

 

پ ن1: مشهد بودم....

پ ن2: از همه ي دوستايي كه توي يلداي بلند و برفي ديشب يادم بودن متشكرم

روي گلت به سرخي انار

شبت به شيريني هندوانه

لبت به خنداني پسته

و عمرت به بلندي يلدا

 

پ ن۳: زمستون هم از راه رسید مبارک باشه

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت   توسط قاصدك   |