تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

چندسال پیش یک بابایی خدا را بالای ابرها با یک شب کلاهِ منگوله دار کشیده بود که یک جویستیک هم دستش بود. آن پایین هم یک ماشین راست رفته بود وسط تیر چراغ برق.

 آن خدای بالایی فرموده بود " Oh Shit!!"

به نظر نمی رسید روی خلاقیت راننده حساب کرده باشد

ديگران هم ميدانستند خدا روي خلاقيت ما هيچ حسابي باز نكرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت   توسط قاصدك   | 

 مهندس توي روزهايمان تجديد اورديم!

 كاش مهربان تر بودي

  بودم

 بوديم

 .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت   توسط قاصدك   | 

یاد می شوم .... تو می مانی و خودت

...

حالا هر چه گرم تر ، تلخ تر

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت   توسط قاصدك   | 

يك شالگردن بلند و رنگارنگ دارم
از آبي تا قرمز و زرد و نارنجي و سياه و سبز لجني!قهوه اي هم دارد حتي! شالگردنم را محكم توي بغلم ميگيرم مبادا سردش شود!تو ميگويي شالگردن براي بغل كردن نيست
ببين!‌ دورگردنت ميپيچي
يك دور
دو دور
سه دور

من خفه ميشوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت   توسط قاصدك   |