تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

با امروزشد يك سال يك سال از روزي كه شروع كردم به نوشتن در اينجا و قاصدك من يك ساله شد!!

هميشه حرف هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی است برای "نگفتن"
حرف هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی آورند.
حرف هایی شگفت  زیبا و اهورایی همین هایند
و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرف هایی بی تاب و طاقت فرسا
کلماتی که پاره های " بودن " آدمی اند

زماني كه اينجا شروع كردم به نوشتن حرف هاي زيادي بود براي گفتن و البته نگفتن حرف هايي بي تاب و ناگفته هايي طاقت فرسا گاهي از دلتنگي هايم گفتم و گاهي از خاطراتم براي خودم نوشتم و شايد تو . امروز اولين مطلبي را كه نوشتم دوباره خواندم من هنوزهم با خودم مي گويم انسان ها نان قلبشان را ميخورند پس مواظب قلبت باش هنوز هم با خودم مي گويم از هر دست كه بدهي از همان باز پس ميگيري پس مواظب انچه كه مي دهي باش وتاريخ همچنان پير و فرتوت به راهش ادامه مي دهد و ما همچنان بازيگران ان هستيم پس مواظب نقشت باش . اما اي كاش هميشه گوشي باشد براي شنيدن نا گفته هايمان همين كافيست براي همه ي لحظه هاي بي تابمان.

پ ن: امروز عيد مبعث عيدتون مبارك

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/20ساعت   توسط قاصدك   | 

من خالی شدم.... من به طرز تهوع اوری خالیم. گاهی فکر می کنم که تو یه ماهی هستی که توی تنگ زندانیت کردم...

گاهی فکر می کنم این ماهیو باید ازاد کرد. گاهی فکر می کنم مثل این ادمای مریض و تنهای اخر قصه ها یه روزی میشه که به خودخواهیم غلبه می کنم و تو دلم یه گور باباش, اونم خیلی بلند, به خودم می گم و همینطوری با دستای خودم میبرمت و تو دریا رهات می کنم...

بعدم حتما می تونم مثل همه ی اون ادما راحت بمیرم,از اون مردنا که می دونی دیگه هیچ کس نگران مردنت نیست,

حتی اون ماهی کوچولوت که کلیم به هم عادت کرده بودین...

از اون مردنا که همیشه ازش می‌ترسیدم, حتما می فهمم که اونقدر هم سخت نیست, نباید باشه...

انگار درونم تاريك شده سياه سياه نه شايدم دلتنگ دلتنگ دلم برات تنگ شده

دلم تنگ شده واسه تو که زبون سکوتم‌ر‌و می‌فهمی, تویی که زبون نگاهمو می‌فهمی, تویی که رد فکرمو از تو نگاهم می‌گیریو خیلی روون تو خلا ترجمه‌اش میکنی...

اصلا دلم ميخواد خودمم با اون ماهيه برم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت   توسط قاصدك   | 

خدایا

پس از مرگم

مرا به آن بهشتی ببر که سایه ی طوبایش

به اندازه دستهای مهربان پدرم باشد

مرا به آن بهشتی ببر

که آرامشش به اندازه نگاه پدرم زیبا و بی نهایت باشد

مرا به آن بهشتی ببر

که تکیه گاهش به اندازه قلب بزرگ و روشن پدرم

محکم باشد

من بهشتی جز این نمی خواهم

آمین

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط قاصدك   | 

جقدر سختم می شود

وقتی می بینم

کسانی که زیاد دوستشان ندارم

باز توی لیوانم اب خورده اند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت   توسط قاصدك   |