تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

دوشنبه ساعت 3 بيمارستان شريعتي تهران بخش خون و پيوند استخوان

كنار هم روبه روي دكتر نشسته بودند دخترك شايد 19 سال داشت و پسر هم حدودا 23 ساله به نظر ميرسيد

تشويش و نگراني از چهره هايشان هويدا بود مرد ميان انبوه عكس و ازمايش و... در حال جستجو بود

دكتر: سونوگرافي و ام ار اي رو هم بده

بعد به دكتر كنار دستش اشاره اي كرد و گفت دكتر اين ناحيه تا اين ناحيه ابعادش خيلي بزرگه نميشه جراحي كرد بعد رو به مرد كرد و گفت چاره اي نيست تومور توي ريه خانومتون خيلي بزرگه بايد شيمي درماني بشه.رنگ هر دو پريده تر شد

دختر: براي بچه ام كه ضرري نداره؟!

دكتر: چند ماهته؟ اگر بالاي 3 ماهگي باشه احتمالش كمتره كه به جنين اسيب برسه

دخترك دستش رو روي شكم كوچكش گذاشت با اضطراب گفت: حدودا 3 ماهه.و باز ساده لوحانه پرسيد به بچه م صدمه ايي نمي خوره؟

توي دلم به زمين و زمان لعنت ميفرستادم به همه ي دكتر ها به همه ي دردها به همه اميد هاي واهي به ان زن كه ساده لوحانه دل به كودكش بسته بود و سرخوش از طعم مادر شدن نه مي فهميد غده ي بدخيم يعني چه؟ نگران جسم سلولي بود كه بي خبر از همه جا سرگرم بزرگ شدن بود تا اينه همه ي امال و ارزو هاي مادر و پدرش شود.

او نمي دانست شيمي درماني يعني چه! نمي دانست فرياد زدن و چنگ زدن به در و ديوار از درد ناشي از اين درمان لعنتي يعني چه نمي دانست وحشت ناشي از ريزش موهاي بلندش كم اهميت ترين مشكلش مي شود و روزي چندين ساعت زير سرم بودن همدم لحظه هايش مي شود به جرم اينكه معده اش هيچ چيزي را حتي جرعه اي اب را نيز نمي تواند تحمل كند.چه برسد به همسایگی با کودکش ! نمي دانست بيزار شدن از خود يعني چه

فقط مي دانست كه او مسئول است مسئول گل اش است كه اهلي ان شده

نمي توانم جلوي اشك هايم را بگيرم لعنت به اين زندگي كه لحظه اي انسان را با اميد هايش مي فريبدو و لحظه اي ديگر همه را مي گيرد

خدايا اين انصاف نيست چرا بنده هايت را با دلبستگي هايشان مي ازمايي؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت   توسط قاصدك   | 

کوه پر آرامشه. پر از سکوت ، پر از انرژی مثبت و پر از یک عالمه خاطره خوب. وقتی شروع می کنی به رفتن از یک جا به بعد انگار اگه بخوای هم نمی تونی غصه ها و خستگی های این شهر سیاه رو از یه ارتفاعی با خودت بالاتر ببری. انگار سنگین میشن، جا میمونن و تو بالا میری و بالاتر. سبک میشی، تازه میشی و یه خاطره تازه یه گوشه میسازی و برمی گردی.مخصوصا اگه اون خاطره خاطره گم شدن نصفه مون سر دوراهی باشه و خاطره ۱۱ ساعت کوه نوردی و خوردن خریزه جوونه زده و بعدم یه علامت از خربزه مزبور واسه ی نصفه های گم شده درست کردیم! دست اخر کشف یه سرزمین دیگه اونم توی دربند و پهن کردن بساط جوجه و اوستا عمو کبابی وسط جشن عروسی!!! شرط می بندم کریستف کلمب هم اینقدر چیزای ناشناخته کشف نکرد!

پ ن: بخش خبرهای تصویری!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/23ساعت   توسط قاصدك   | 

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟

از كجا، وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی.

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری

برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،

برو آن‌جا كه ترا منتظرند.

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.

قاصد تجربه‌های همه تلخ،

با دل‌ام می‌گويد

كه دروغی تو، دروغ،

كه فريبی تو، فريب.

قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آيا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جايی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟

           اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت   توسط قاصدك   | 

 

ميدانم كه براي همه ي خوبيها و مهرباني هايت چيزي ندارم كه تقديمت كنم

شايد روزي كه مادر شدم بتوانم معناي عشقت را درك كنم

سالي كه گذشت  سخت بود سخت تر از تحمل تمام رنج های این زندگی

لحظه هايي بود كه هزاران بار ارزوي مردن كردم

ما جنگيديم

تو با همه ي دردها هايت

و من با تمام گريه هاي شبانه و اندوه هايم

خدا را شكر ميكنم به خاطر صبري كه عطا كرد

خدا را شكر ميكنم كه تو هستي و من از هستي ات سيرابم

امروز

سرم را در اغوشت ميگيري و موهايم رو نوازش ميكني ومن فارغ از تمام سال هايي كه گذشته در اغوشت ارام ميگيرم

ارامش امروزم را مديون حضور پر مهرت هستم

گرماي عشقت را با هيچ چيز در دنيا عوض نمي كنم

روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت   توسط قاصدك   | 

تموم شد

مثل يه چشم به هم زدن

تموم شد

مثل همه اون چيزايي كه فكر ميكني تا اخر دنيا دست از سرت بر نميداره بعد يك دفعه به خودت مياي ميبيني انگار اصلا تا حالا نبوده و چون خودتو درگير يه فاجعه ي كشدار ديگه ميبيني اون روزاي خاك خورده رو يادت ميره !!

 

پ ن 1:امروز شمع 140 واحد دوره كارشناسي رو فوت كردم و از امروز رسما قراره بشينم به ديوار زل بزنم!!

پ ن 2:داداش كوچولوي شيطونم پنج شنبه كنكور داره توي بغلم فشارش ميدم زير گوشش ميگم ميدونم داري همشو بده به من !ميگه از كجا فهميدي؟ميگم تابلويي! با كمال ميل همشو ازت ميگيرم تا قلبت اروم بگيره!ميگه پس تو چي؟ ميگم من باهاش كنار ميام! ميگه دروغگو راست ميگه از شب كنكور خودم تا حالا استرس و بي خوابي شباي امتحان برام يادگاري مونده.تو به اين كارا كاري نداشته باش رد كن بياد همشووووووووووو!

پ ن 3:از اين تاريخ فسيل شده فقط بوي تكرار مياد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت   توسط قاصدك   |