این چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد. میدونی اینروزا زندگی منو خیلی درگیر خودش کرده, شایدم من خیلی خودمو درگیر زندگی کردم. من درگیر اون باشم یا اون درگیر من, زیاد مهم نیست. مهم اینه که پاستوریزه باشه!! کلا اینروزا خیلی سرم شلوغه دانشگاهم که کلا پدرمو دراورده. اصولا من با این درگیریا کلی حال میکنم!! اصلا فکر میکنم اینجوری زندگی کردن باعث میشه که ادم واقعا زندگیو بکنه!!
اینروزا پرم از یه حس خوب. از رخوت روزای قبل خبری نیست که امیدوارم همهی این حسهای خوب موندگار باشن. جالب اینجاست که از همیشه درگیرتر و پرمشکلترم ولی همهی این مشکلات و جنگیدنارو دوست دارم. همهی دلتنگیا, همهی مشکلاتو... اینروزا خودمو از همیشه بیشتر دوست دارم. خستگي مهلت حس كردن گذشت شب و روز رو ازم گرفته! ماهي كه گذشت ماه خوبي بود شايدم چون من عاشق ارديبهشتم !وسط ترمي ييهو به سرم زد رفتم شمال يا حتي نمايشگاه كتاب كه اسمش لبمو اويزون ميكنه ياد اون روزي كه زمان از دستم مثل يه ماهي سر خورد و ديگه پيدا نشد و هزار بار از اون روز خودمو سرزنش كردم اخرشم مثل يه تجربه داغ توي ذهنم موند تا يادم باشه از خاطره هام مثل چشمام نگهداري كنم!
پ ن : پايان نامم تموم شده به جز يه صفحه اش صفحه د ........!!!!!!
هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم!
