تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

 

در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد.

و اينك شاخه نزديك! از سرانگشتم پروا مكن.

بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش اشنايي است.

درخشش ميوه درخشان تر.

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.

دورترين اب

ريزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.

و من شاخه نزديك!

از اب گذشتم از سايه به در رفتم.

رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب اشيان شكستم.

و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام.

خم شو شاخه نزديك!

 

        سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت   توسط قاصدك   | 

چيه؟!

چرا اينجوري نگاهم مي كني!

خب نوشتنم نمي ياد ديگه!

...

 

پ ن :به نظرتون مي تونیم رنگ خاكستري روزهامون رو با ماتيك صورتي پنهان كنیم؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت   توسط قاصدك   | 

ما با هم هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت   توسط قاصدك   |