تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

قرچ ........قروچ

اخ اخ اخ صداي استخوان هاي بدنم رو مي شنوم

اي كتفم....... اي پام

اينا عوارض كوهنورديه ديگه!!!

 ولي با اين همه خودمونيم خيلي خوش گذشت .جاي شما خيلي خالي بود{.....................}

از كوه ها و دره هاي باريك و دهشتناك گذشتيم تا به ابشار دوقلوخودمون رسيديم!!

نا گفته نمونه 20 بار ليز خورديم و رفتيم يه جاي پرت و پلا نشستيم عدسي خورديم و حسابي گلي شديم و................

پ ن1:هوا فوق العاده عالي بود ديگه ادامه شرح ما وقع انچه كه گذشت بمونه براي دفتر خاطرات روزانم و خاطره خوبش هم توي ذهن و دلم .

پ ن2:اين عكس جزو اثار هنري خودمه با دوربين گوشيم.شايد خيلي ساده و معمولي باشه ولي براي من و شايد تو حتما ياد اور اون جمعه 27 بهمن 85 باشه كه گذشت اما خاطراش ماندگار شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت   توسط قاصدك   | 


اي دوست من! انچه از من براي تو نمايان مي شود نيستم.

ظاهرم چيزي نيست جز لباسي كه از نخهاي تساهل و نيكي با دقت بافته شده است تا مرا از داخالت هاي بي جاي تو و تو را از كوتاهي و غفلت من محافظت كند.

و اما ان ذات بزرگ و پنهان كه او را "من" مي خوانمش راز ناشناخته ايست كه در اعماق درونم جاي دارد و كسي جز من ان را درك نتواند كرد و در انجا براي هميشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.

دوست من!نمي خواهم تمام سخنان و كردارم را باور كني زيرا سخنان من چيزي نيست جز پژواك انديشه هاي تو و كردارم نيز جز سايه هاي ارزوي تو!

پ ن:اين متن رو جبران خليل جبران سروده غريب نيست اما من ان را به تو پيشكش مي كنم تا شايد عهد دوستيمان را به خاطر بسپاري!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت   توسط قاصدك   | 


كنترل تلوزيون را كه بر مي دارم به هر كانالي كه ميرسم حال و هواي دوران انقلاب را براي كساني ان موقع بودند و يا حتي كساني كه نبودند تداعي مي كند.براي من كه جزو نسل بعد از انقلابم و روايات ان دوران را به كرات شنيده ام وتنها شنيده ام وديده ام به دور از هرالودگي سياسي تنها از منظر تاريخ جالب است تهران ان دوران ادمهاي ان دوران مردها با خط ريشهاي پايين و شلوار هاي گشاد خانم ها با چادر هاي گلدار و مشكي يا روسري و بلوز و دامن هاي پليسه و جوراب هاي كلفت همه با هم كنارهم و سرود هاي انقلابي و ... اينها حال و هواي ان موقع بود و فقط روايت تصوير دوربين هايي كه ان زمان حرفي از پيكسل وقدرتشان نبود و حالا براي من تبريك كانال هاي رسانه هاي خودي و تسليت رسانه هاي نخودي!! .امروز به توصيه دوستي داشتم سي دي اين پنجاه سال موسيقي را گوش مي دادم و به تصادف اين سه آهنگ پشت سر هم آمدند: يکي سوگ قيام مشروطه و له شدنش زير چکمه هاي رضاخان، ديگري سوگ بيست و هشت مرداد و نابودي نهضت ملي و آخري هم سوگ آرمانهاي پنجاه و هفت.
نمي خواستم چيزي از سياست بگويم اينجا، اما اين زندگي ست. حکايت خاکي ست که دلبسته آنم، که دلبسته آنيم... و مگر ميتوان بي حرف از خم اين ره گذشت وقتي وجب وجب خاک وطن، غربت آلوده اين همه جفاست.

نيچه مي گويد مردمان بد سرودي ندارند. عجيب است، نسل ما ، نسل بي سرودست... دلبسته آرمانهاي اصلاح طلبي بوديم ما ، مي خواستيم تا سرودمان آهنگ شادمانيهاي نسلهاي آينده باشد، نواي سرخوشي هايشان و آهنگ نوشانوششان، نه آلوده غربت و آميخته اشکشان... اما نشد ...شديم نسل بي سرود... بي نغمه... بي ترانه ... وامانده غربت "مرغ سحر" و "مراببوس" و خونبارش "اي شهيد" ، .... بي سرود، بي نغمه...
مگر ما چه کرديم جز آنکه تا جايي كه مي شود راضي نشديم تا حتي يک لاله ديگر به قيمت خون جواني از وطن برويد. خاک را براي خون مي خواستيم نه خون را براي خاک...

شايد ما آدميان بي سرود، مردمان بدي بوده ايم..........

پ.ن: محمد الان از قلم چي امد. به او می گویم یک ترانه بخواند، تا شاید بفهمم سرود این نسل عجیب بعد از ما چیست. بر میگردد به من که: خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن
می گویم: بسه تو هم با این سرودت، صد رحمت به همین نسل بی سرود خودمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت   توسط قاصدك   | 


خواستم بيام اينجا و چند خطي اندر باب چگونگي گذر اين روز ها بگم! ديدم اصلا حسش نيست!! بي خيال مي شويم!! اينم از اون مرض هاي واگير داره كه اين روزا از انفولانزا هم شايع تر شده.

 امروز صبح همه ي دلشوره هام رو با يه ليوان اب پرتقال سر كشيدم و پشتش يه نفس راحت.تموم شد يه نه گفتم و خلاص حالا باز خودمم سركش و سر به هوا راستش به همه ي محبت هاي دنيا مشكوكم دست و دلم بد جوري ميلرزه .خيلي از چيزايي كه برام حكم موهبت هاي اسموني رو داشت مثل يه عشق اسطوره اي كه هميشه تو خودم و دورو برم دنبالش مي گشتم برام مفهوم گلابي رو پيدا كردن!! نمي دونم چرا همچين شدم.

امروز عجب روز قشنگيه اين اولين جمله اي بود كه امروز وقتي چشم باز كردم به خودم گفتم .عادت كردم صبح ها اولين كاري كه ميكنم اينه كه پرده هاي اشپز خونه رو بزنم كنار عاشق كوه هاي شمال تهرونم. تنها منظره ي چشم نواز اين شهر خراب شده همينه اونم به شرطي كه رشد تصاعدي اين كوچه خيابوناي عمودي اين دوره زمونه بزاره. امروز قرار بود بريم كوه .باز خونم به جوش مياد چون برنامه به دلايل متعدده حضرات ايات به هم ريخت اين دفعه ي اخر بود از الان گفته باشم هفته ي ديگه راس ساعت 7 من اول دربندم هركي پايه هستش بسم الله...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت   توسط قاصدك   | 

دلم آرامش می خواهد ...

نشستن کنار دریا و پرتاب سنگهای صاف و کوچک و فکر نکردن .. فکر نکردن .....

تصورش هم آرامش می دهد ....

ساعتها سکوت و خود را سپردن به دست بادهای بی قرار...تماشای موجهای نا آرام.... و شنیدن حرفهای دریا....

خورشید طلوع کند... و غروب و تو فقط تماشا کنی....

در سکوت خود و فریاد های طبیعت

...

چندین ماه است که تنش ها را میان تپش های قلبم می نشانم بلکه ذوب شوند و دست از سر من یکی بردارند... اما این روزها طاقتم از دست رفته ....

کسی نیست تا بار خستگی های وافر این یکسال لعنتی را از دوشم بردارد....

....

فکر می کنم دریا نجاتم می دهد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت   توسط قاصدك   | 


يادتون باشه دعوا كار خيلي خوبيه.سعي كنيد همه ي گفت و گو ها رو طوري ادامه دهيد تا برسد به اينكه صداتون بلند بشود(لازم به ذكره اگه در دوران بلوغ به سر مي بريد بايد از تكنيك خوانندگان اهنگ هاي غير مجاز استفاده كنيد وگرنه صداتون خروسي مي شه) وقتي صداتون بلند شد ديگه دعوا راه افتاده و شما بايد پايتون را از رو گاز برنداريد در اين مرحله ممكن است طرف شما خونسردي خودش را حفظ كنه و اداي ادماي مؤدب را در بياره سعي كنيد تحت تاثير افكار عمومي قرار نگيريد سريع دستتان را دراز كنيد و يقه ي طرف را بگيريد اگر طرف پيراهن دكمه دار پوشيده باشه خيلي شانس اورديد چون وقتي دكمه ي طرف بيفته ديگر خون جلوي چشمش را مي گيره دكمه ي لباس چيزي نيست كه بتوان از ان به سادگي گذشت.

ممكن است شخص مزبور باز هم علائم حياتي از خودش نشان ندهد و سعي كنه با حرف هاي ارام و متين شما را سر عقل بياره اما شما عقلتان بيشتر از اين حرف هاست نبايد از عصبانيت بيفتيد. بايد همه ي حرف ها را طور ديگري بشنويد احساس كنيد بدترين فحش دنيا به شما داده شده حالا ميل عجيبي داريد تا كله اش را از تنش جدا كنيد ممكن است در اين حالت شك كنيد كه فرد مزبور اصلا به شما فحش داده اين شك را مي تونيد با اولين مشتي كه به زير چشمش مي زنيد به يقين مبدل كنيد شما كاملا حق داريد اگر ايشان به شما فحش نداده بود كه بادمجان نمي كاشتيد.

بعد از اين مرحله مطمئن باشيد ديگه از اين حرف هاي منطقي خنده دار نخواهيد شنيد .اما هنوز ماجرا تمام نشده اگر دور واطرافتان را نگاه كنيد ادم هاي زيادي را مي بينيد كه منتظر اين لحظه ي تاريخي بودند و حالا امده اند تا شما را سوا كنند يك موقع اين اشتباه را نكنيد كه مشت ولگدي به افراد ميانجي حواله بديد در اين صورت بقيه ي افراد بي طرف به كمك ان اقاي ميانجي خواهند امد و شما نمي توانيد به سرعت ثابت كنيد كه ميانجي فحش داده.

اجازه بدهيد تا ميانجي ها ماچتان كنند و بغلتان كنند تا دوباره بادمجان نكاريد.

نكات بهداشتي:

.مشت اول را بايد به پايتخت حريف بكوبيد پايتخت هركسي فرق مي كند بايد قدرت تشخيص را در خودتان بالا ببريد!

.به جاي مشت از اجر يا هر چيز ديگري مي توانيد استفاده كنيد مثلا مي توانيد يه بچه را به طرف دعوا پرت كنيد فوقش 15 كيلو وزن دارد!

.دچار شك فلسفي نشويد طرف حتما به شما فحش داده حتي اگر در ذهنش هم باشد حساب است!

******************************************************

Anybody can become angry, that is easy ;

but to be angry with the right person

and at the right time ;and for the

right purpose and in the right

waythat is not within

evrybodys power

that is not easy!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت   توسط قاصدك   | 


دنياست.ادم يك ان غافل مي شود و مي افتد تو چاه. توي چاه كه افتادي حواست باشد .اينجا چاه است. مردم ازش اب مي خورند خودت رو به اين ديوارو ان ديوار نكوبي كه اب مردم گل ميشه .دستت رو هم به دلوي مردم نگير.دلو رو انداختن كه اب را بكشند بالا.نداختن پي تو!اون هم كه دستش رو به دلو گرفت و رفت بالا يوسف بود.خوشگل بود.قشنگ بود از اب هم خواستني تر بود. تو هم اگر از اب خواستني تري دستت رو بگير به دلو و برو بالا. اگر نه اروم بشين. اب رو هم گل نكن.سنگ هم به دلو مردم نينداز.بگذار ابشان راببرند.منتظر باش تا خودش بياد دنبالت.منتظر باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت   توسط قاصدك   |