تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

اين روز ها ي اكنده از نگراني و پريشاني گل هاي نرگس شيراز با ان همه افسونگري......

نگاه هاي براق براق تر

پژواك خنده هاي ريز ريز

من در خجالت سرخي گونه هايم مي سوزم و در سر ماي سوزان سر انگشتانم يخ مي زنم ........

و تو نمي داني

اي كاش مي دانستم .

اي كاش مي توانستم.

نمي دانم....

نمي توانم...

وتنها گذر اين لحظه هاست كه مرا به سوي اينده مي راند باز به عقب بر ميگردم و دوباره و دوباره نگاه مي كنم

گذر لحظه ها همچنان مرا ميراند

گريزي نيست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت   توسط قاصدك   | 


 
یادت نره!
قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنی
اول یه کم با کفشهای اون راه بری!!
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت   توسط قاصدك   | 


تودنياي تاريك وكوچيك خودم غوطه ور بودم و همه ي زندگيم تو يه ذره جايي كه به خودم پيچيده بودم  خلاصه مي شد. راضي بودم به رضاي خدا نه غم ابم بود نه نونم تنها سرگرميم گوش دادن به صداهاي اون طرف ديوار شده بود گاهي از كنجكاوي داشتم ميمردم به خودم نهيب ميزدم كه اخه به تو چه كه اونجا چه خبره! بشين سر جات اخر اين فوضوليها كار دستت ميده ها!! همينم شد.اينو وقتي فهميدم كه اولين پس گردني رو تو اولين ديدارم با ادماي اون طرف ديوار از دكتري كه منو به دنيا اورده بود خوردم اونوقت بود كه اه از نهادم بلند شد و اشكم جاري شد!! و تازه فهميدم عجب اشتباهي كردم!!امروز 9 دي برابر با 30 دسامبر (قمريش هم مهم نيست چون عين سيبيل بابا ميچرخه!)بيست و سه سال از اون روز ميگذره.دنيا پر از چيزاي قشنگه قشنگ كه ميگم منظورم قشنگ راستكيه مثل همين برف كه دونه دونه از نا كجا اباد اين اسمون بي انتها اروم وبي صدا مياد پائين و يه جايي واسه ي نشستن خودش پيدا مي كنه اين قشنگ ترين جشن تولديه كه يك نفر مي تونه داشته باشه.تولدي كه با تولد ادم برفي ها همراه شده.

ديگه چي مي خواي بهتر از اين؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت   توسط قاصدك   |