اين روز ها ي اكنده از نگراني و پريشاني گل هاي نرگس شيراز با ان همه افسونگري......
نگاه هاي براق براق تر
پژواك خنده هاي ريز ريز
من در خجالت سرخي گونه هايم مي سوزم و در سر ماي سوزان سر انگشتانم يخ مي زنم ........
و تو نمي داني
اي كاش مي دانستم .
اي كاش مي توانستم.
نمي دانم....
نمي توانم...
وتنها گذر اين لحظه هاست كه مرا به سوي اينده مي راند باز به عقب بر ميگردم و دوباره و دوباره نگاه مي كنم
گذر لحظه ها همچنان مرا ميراند
گريزي نيست

