تبليغاتX
قاصدک

قاصدک


يلدا يعنی تولد. تولد خورشيد. شب تاريک و طولانی ميايد و ميرود و روزی ديگر ميايد و خورشيد ميايد و هرروز بيش از ديروز می تابد و برف ميبارد و ميبارد و بازهم خورشيد است که همچنان می درخشد. می گويند رومی های قديم، مصريهای قديم، ايرانيهای قديم همه جشن می گرفته اند تولد خورشيد را. می گويند تولد ميترا و عيسی مسيح و خورشيد همه يک روز است. می گويند شکست اهريمن در شبی طولانی و درخشش مهر را در شب يلدا جشن می گرفته اند از سالهايی دور، خيلی دور.

 "يلدا شايد خاطره جمعی ايرانيان باشد، خاطره پدران و مادرانمان. يلدا را که بگويی، طعم هندوانه و آجيل در دهانشان چرخ می زند. ياد گرمای کرسی و نفس گرم پدربزرگ که داستان می گفت و ياد شب نشينی های فاميل اما يلدای من و بسياری از نسل ما نه رنگ شب نشينی دارد، نه سرخی هندوانه و نه صدای شکستن آجيل زير دندان. برای ما که با آپارتمان و تلويزيون خو گرفته ايم، يلدا شايد ياد آن شب دوران کودکی باشد که ذوق داشتيم بلندترين شب سال است و فکر می کرديم اشکالی ندارد که تا ديروقت به تماشای تلويزيون بنشينيم، چرا که وقت کافی برای خواب داشتيم!
اما باز با این همه شبهای يلدا را دوست دارم...
خيلی زياد
...
نمی دونم، فکر کنم يه نوستالژيه خسته نسبت بهش دارم
!
فالهای حافظش، آجيل و هنونه اش، دونه های انار گلپر خورده اش، شب نشينی هاش
...
نمی دونم، شايد شب يلدا رو بخاطر اون فال حافظی که تو شب نشينی هاش می گيرن دوست دارم
...
نمی دونم...
شبهای يلدا رو دوست دارم
...
خيلی زياد...

شب يلدا می تونه دوست داشتنی باشه، برای کسی که زمستونو دوست داره، برای کسی که تو ثانيه های گذران اين شب طولانی لالايی های آرامبخش ميشنوه:

 براي کسي مثل من که تو زمستون به دنيا اومده و از گرما متنفره اين شب خيلي عزيزه. کلي دوستش دارم و هميشه احساس ايروني بودنم کلي قلمبه ميشه. شايدم به خاطر انرژي مثبتيه که از مامانم مي گيرم.امشبم همه چيز آماده است. آجيل. باسلق. انار دون شده. و صد البته ديوان حافظ. اي حافظ شيرازي...

ای حافظ شيرازی، تو حافظ اسراری، به حق شاخ نباتت...

"سحرم دولت بيدار به بالين آمد/ گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد"

آری، امشب شب يلداست، برف می بارد، تهران سفيد است.  حافظ ها لب طاقچه. مادرانی که خسته نيستند ميوه های زمستانی می خرند و آجيل. فرزندان مادرانی که خسته نيستند ميلاد خورشيد را جشن می گيرند. جايی صدای لالايی مياد و جايی صدای تار. اما در گوش من صدای می پيچد:

 "نسل ما يلدا ندارد..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت   توسط قاصدك   | 


شب سرت رو بالا كن ببين چقدر چشم از اسمان زل زده و دارد زمين را نگاه مي كنند.همه شان دارند اينجا را مي پايند.خسته هم نمي شوند.مگر اينجا چقدر قشنگ است كه اين همه نگاه مي كنند؟ صبح كه هوا روشن شد تو هم نگاه كن ببين چي بود قضيه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت   توسط قاصدك   | 

تقدیم به تو که مهربانی :

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت   توسط قاصدك  


چند وقتي ميشه مي خوام بيام و يه چيزي بنويسم ولي نميشد يه جورايي تو خودم گم شدم .اصلا به روي خودم نميارم كه تو چه گيجي مبهمي گير كردم خودم و وسط هزارو يك جور مسئله حل شده و حل نشده ي كوانتوم و شيمي فيزيك و نمودار و سمينار غرق كردم كه مثلا حاليم نشه اين روزا و شبا چطور مي گذرن.سعی می کنم روزی چند صفحه کتاب بخونم ده تا دراز نشست برم پنج شش تای لغت زبان یاد بگیرم اين وسط يه كوهپيمايي جمعه ها توان تحمل اين روزهاي تكراري رو بهم ميده.زیادم بد نیست!!.ديشب بالاخره بغضي كه تو گلوم گیر کرده بود تركيد البته زيادم بد نشد چون ديشب راحت خوابم برد.بعضي وقتا كه به همه ي اتفاق هايي كه تو اين يه ساله افتاده فكر ميكنم با همه سختي ها و گريه هاش شايدم خوشحالي ها و خنده هاش .پيش خودم فكر ميكنم چقدر قوی شدم قوی تر از قوی ترین مردان ایران!! چقدر شبیه تو قصه ها شدم .

ديشب كه بابا ي خونه داشت واسه ي دل خودش حافظ ميخوند پريدم وسط خلوتش دوست دارم اون برام حافظ بخونه وگاهي تفال بزنه اونم ميگه خيلي خوب همين غزلي كه مي خونم مال تو!! بعد چون ميدونه من اينجوري قبول ندارم ميگه خوب بخون!منظورش فاتحه هستش واسه ي مرحوم حافظ شيرازي! بعدشم توي دلم نيت مي كنم البته با چشم بسته! اين نكته اش خيلي مهمه!! بعداون برام ميخونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت   توسط قاصدك   |