چقدر زود گذشت وچقدر زود مي گذره!دلم براي اين مهر هايي كه با نامهربوني تموم ميگذره تنگ ميشه.
يادش بخير اولين روزي كه رفتم مدرسه اصلا گريه نكردم.خيلي شيطون بودم يه زلزله ي درست و حسابي!حالا بعد از اين همه سال كه گذشته سال اخر دانشگاه رو مي خوام بگذرونم به حال اون موقعم حسوديم ميشه!
فصل پاييز و دوست ندارم بر خلاف خيلي ها هيچ حس رمانتيكي هم بهم دست نميده! نمي دونم چرا شايد به خاطر صبح هاي سردش و غروب هاي دلگيرش.ديدن زردو قرمز شدن برگا برام هيچ لذتي نداشت حتي صداي خورد شدنشون زير پاهام اصلا برام جالب نبود.ولي خوب اينم يه جور زيستن شايدم از نوع خوبش .شايد واقعا حقش باشه كه بهش رمانتيك نگاه كنيم.يه برگ در طول زندگي كوتاهش حداقل يه سايه ي خنك هديه ميده يه كم از اين هوايي كه ما براي نفس كشيدن خودمون زحمت ميكشيم و كثيفش ميكنيم برامون تميز مي كنه.بعضي از ما ادما اینقدر هم واسه ي بقيه مفيد نيستيم .
بگذريم...
تو عكساي يادگاريم يه عكس از زماني كه كلاس اول بودم پيدا كردم كلي خنديدم اونو اينجا ميزارم دوست دارم هم كلاسيهام و دوباره ببينم هركي هم بگه من كدوم بودم يه جايزه داره!
دلم خيلي واسه ي اون روزا تنگ شده!





