تبليغاتX
قاصدک

قاصدک


چقدر زود گذشت وچقدر زود مي گذره!دلم براي اين مهر هايي كه با نامهربوني تموم ميگذره تنگ ميشه.

يادش بخير اولين روزي كه رفتم مدرسه اصلا گريه نكردم.خيلي شيطون بودم يه زلزله ي درست و حسابي!حالا بعد از اين همه سال كه گذشته سال اخر دانشگاه رو مي خوام بگذرونم به حال اون موقعم حسوديم ميشه!

فصل پاييز و دوست ندارم بر خلاف خيلي ها هيچ حس رمانتيكي هم بهم دست نميده! نمي دونم چرا شايد به خاطر صبح هاي سردش و غروب هاي دلگيرش.ديدن زردو قرمز شدن برگا برام هيچ لذتي نداشت حتي صداي خورد شدنشون زير پاهام اصلا برام جالب نبود.ولي خوب اينم يه جور زيستن شايدم از نوع خوبش .شايد واقعا حقش باشه كه بهش رمانتيك نگاه كنيم.يه برگ در طول زندگي كوتاهش حداقل يه سايه ي خنك هديه ميده يه كم از اين هوايي  كه ما براي نفس كشيدن خودمون زحمت ميكشيم و كثيفش ميكنيم برامون تميز مي كنه.بعضي از ما ادما اینقدر هم واسه ي بقيه مفيد نيستيم .

بگذريم...

تو عكساي يادگاريم يه عكس از زماني كه كلاس اول بودم پيدا كردم كلي خنديدم اونو اينجا ميزارم دوست دارم هم كلاسيهام و دوباره ببينم هركي هم بگه من كدوم بودم يه جايزه داره!

دلم خيلي واسه ي اون روزا تنگ شده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/30ساعت   توسط قاصدك   | 

 


عشق من!

خودت مي دوني که چقدر دوستت دارم. پس مي ذارمت تو يخچال که خراب نشي. انقدر نمي خورمت تا تصوير لذت خوردنت هميشه باهام باشه. در يخچال رو هم قفل مي کنم. نمي ذارم دست هيشکي بهت برسه.

اينطوري ديگه هميشه هستي.

من خيلي خوشحالم. توچي؟

از تو يخچال صداي سر تکون دادن مياد....

پس اونم خوشحاله

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت   توسط قاصدك   | 


خستم خيلي خسته

دلم ميخواست پرنده بودم انوقت پرواز ميكردم و از اينجا دور مي شدم دور مي شدم و ميرفتم جايي كه انقدر بزرگ باشه كه ديگه دلم توش نگيره .دلم ميخواست چشمامو رو هم بزارم وخيالم راحت باشه كه ديگه تو خوابم نمياي اونوقت انقدر بخوابم كه خسته بشم. دلم ميخواست فرياد بزنم انقدر كه ديگه صدايي نداشته باشم مثل ماهي ها كه كسي صداشونو نمي شنوه

می‌دانی؟ دلم می‌خواست با گريه می‌نوشتم اما به من می‌گويند آدمهای قوی گریه نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا پس آدمهای قوی چشمانشان را نمی‌کشند؟ دلم دو خط سياه و پررنگ پشت پلک‌هايم می‌خواهد. دلم يک جفت لب سرخ عاصی سرخوش می‌خواهد. از آن لب‌ها که هر وقت عشقش کشيد به خنده باز شود یا به قهقه.

می‌دانی؟ دلم می‌خواست با فرياد می‌نوشتم. به من می‌گویند آدمهای ميانه‌رو فرياد نمی‌کشند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا پس آدم‌های ميانه‌رو همه کنار راه من ايستاده‌اند؟ دلم يک جاده‌ی خلوت پر از سرازيری و سربالايی می‌خواهد. دلم صدای سوسن می‌خواهد و جواد يساری . دلم ناخن‌های سرخ می‌خواهد و پیراهن‌های چین‌دار و شهامت فریاد.
می‌دانی؟ دلم می‌خواست مست کنم. به من می‌گويند آدمهای مبتلا به میگرن مست نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا همه‌ی سردردهای جهان مال من است؟
دلم می‌خواست سرم را کنار دستت بگذارم تا موهايم را نوازش کنی و من ازهر چه بهشت سلامتی‌ست بگذرم و گم شوم در سودای سری که درد نمی‌کنه.
می‌دانی؟ دلم مي خواست حکم بازی کنم. به من می‌گویند آدمهای روشن‌فکر حکم بازی نمی‌کنند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا تا حالا نور این همه فکر تاب‌ناک کورم نکرده ؟ دلم تاريکی می‌خواهد و صداقت. دلم ده‌لو خوشگله می‌خواهد و بی‌بی دل

می‌دانی؟ دلم می‌خواست با عشق می‌نوشتم. اما به من می‌گویند آدم‌های پیر عاشق نمی‌شوند. حالا من فقط نمی‌فهمم چرا آدم‌های پیر همه شکل من شده‌اند؟
بايد چشم‌هايم را بکشم و لب‌ها و ناخن‌هايم را سرخ کنم و ورق‌ها را بٌر بزنم و بالا بروم از هر چه گریه و فرياد و عشق است. بالا بروم و بالا بياندازم هر چه بغض است و سکوت است و احتياط.
می‌خواهم هر چه فضیلت در جهان است را بالا بياورم.به گمانم این جماعت فراموش کردن حکم حکم دل.

حالا باز بشین و توچشمام زل بزن و چیزی نگو خواب از سرم پریده صدا تو گلوم می لرزه و باز تو صدایی ازم نمی شنوی دلم گرفت تو یه چیزی بگو .
.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/19ساعت   توسط قاصدك   | 

هركي تو زندگي دلشو به يه چيز خوش ميكنه .يه چيزي و واسه ادامه ي حياتش بهونه ميكنه.حتي نا اميد ترين ادما تو روياهاشون پيدا كردن اخرين كليد واسه قفل بسته ي زندگيشونو مي بينن صبح و به اميد تحقق روياشون شروع مي كنن.گاهي رويا هاي كوچيك اميدو انگيزه ي رسيدن به هدفاي بزرگ و زنده ميكنه اونوقت انگار يه نيروي قوي تو رگات جريان پيدا ميكنه.انقدر راه زندگي رو روشن و شفاف ميبيني از خوشحالی بال در میاری ديگه چيزي جلو دارت نيست.فقط بايد مواظب باشي بلند پروازي نكني دو دستي روياهاتو بچسبي كه از دستت ليز نخورن.فكر كنم روز مرگ ادما وقتيه كه ديگه رويايي سراغشون نياد.اینکه رویاهاتو چه رنگی ببینی دست خودته. ولی بعضي وقتا چيزايي دور برمون هست كه مثل يه پيله ادمو احاطه ميكنه باعث ميشه كم كم روياهاتو فراموش كني.مشکل اینجاست که اینقدر این پیله‌رو محکم دور خودم پیچیدم که دیگه تنهایی محاله بتونم بازش کنم. حالا نیاز به یکی دارم که از پشت این پیله واسه باز شدنش بهم کمک کنه.یکی مثل تو.منم به اندازه‌ی تو تلاش می‌کنم و مایوس میشم و غصه میخورم...خواستم که بدونی...همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/16ساعت   توسط قاصدك   | 

ويولنش و برداشت زير چونش گذاشت ارشه رو برداشت و چشماشو بست.سازش قصه ي سالهاي گذشته ي زندگيش رو مي گفت .احساس سرما كردم سست شدم نفهميدم چقدر گذشت ويلونش و توي دستاي خودم ديدم گفت با دست چپ بگيرش بزار زير چونت با چونت بهش تكيه بده با دست راست ارشه رو بگير صداي ساز در اومد هرچند نا موزون ادامه ندادم دير شده بود از اونجا دور شدم ديگه سردم نبود چشمام تر شده بود يخ قلبم شروع به اب شدن كرده بود.اين نشونه ي بهاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت   توسط قاصدك   | 

به دورو برمون كه نگاه كنيم چيزاي مختلف از جنسا و طرح و رنگاي مختلف رو ميبينيم .به قول شيميدانا دوتا ماده واسه اينكه با هم جفتو جور بشن بايد با هم همگن باشن.واي به روزي كه اب و روغن با هم قاطي بشن ! جنس هر چيزي تو بقيه ي خصوصيات اون خيلي موثره

سنگ:سفت و سخت وغير قابل انعطاف.از چيزاي دورو برش محكم تره ولي وقتي به يه چيز محكمتر از خودش برخوردكنه خوردو خاكشير ميشه!

شيشه:صاف و شفاف .هر رنگي كه باشه باز ميشه اون طرفشو ديد .زود كثيف ميشه ولي راحت ميشه پاكش كرد.نورو از خودش عبور ميده .ولي خيلي شكنندس وقتي هم كه بشكنه خيلي خطرناك ميشه ميتونه هرچيزي رو ببره

نور:تو خط مستقيم حركت مي كنه.چيزي به پاي سرعتش نمي رسه.به تاريك ترين روزنه ها سرك مي كشه.رنگا با وجود اون معني پيدا مي كنه.بعضي وقتا جذب مي شه گاهي هم منعكس مي شه.اما وقتي كه بشكنه نه خورد ميشه نه تيز و برنده.زيبا تر ميشه هفت رنگ ميشه!

راستي جنس شما از چيه؟!

 

 (و از نشانه هاي خدا است كه افريد براي شما جفت هايي از جنس خود شما تا ارام گيريد در كنار انها و قرار داد ميانتان دوستي و مهرباني به درستي كه در ان نشانه هايي است براي كساني كه تفكر مي كنند._ سوره روم 21 )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت   توسط قاصدك   |